نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤٦ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
|
|
آن روایت دیگر
زن گفت: « پدرش را کشتى؛ و اکنون، پسر را خواهى کشت » خنجر کج، در دست پیر مرد، چون برگ درباران بهارى، مى لرزید. جوان، تا مرگ فاصله اى نداشت؛ گر چه یک بار پیر مرد را بر زمین زده بود و پیر مرد به حیله، او را گفته بودکه در آئین جوانمردان، دوبار پهلوانان را بر زمین زنند و آنگاه بکشند و جوان از مرگش، در گذشته بود. عرق از پیشانى شبگون پیرمرد، درخشان و چون باران بهارى، بر موهاى زبر برف گون صورتش مى ریخت. پائیز بود اما /// او عرق مى ریخت. جوان پشت بر زمین داده بود و هراسان به او مى نگریست که بر سینه اش نشسته بود و خنجر را در هوا، مى لرزاند و /// مى لرزید. زن تا میدان نبرد، به تاخت آمده بود از آن که گرد بود، «گرد آفرید.» گفت: «به گمانت من همچون مادر پدرش، مى ایستم تا تقدیر قضاوت کند » تیر در کمان گذاشت و پیر مرد را نشانه رفت. نسیمى خنک مى وزید و آفتاب، مى رفت تا در کوه ها پنهان شود. در صد مترى، درختى انارش را بر زمین انداخت تا چرخ بخورد و به زانوى راست پیر مرد برسد که رسید. پیر مرد برخاست. خنجر، بر زمین افتاد و به سمت درختان، آهسته گام برداشت. زن، زه کمان را به نرمى از تیر رهاند. جوان برخاست. اما انار، در زیر پایش ترک برداشت و خونین شد. پیر مرد بى آنکه روى بگرداند، آهسته زیر لب گفت: «انگار نفرین شده ام. اول بار پسر و دوم بار، نوه ام.» و انارى دیگر را که در زیر پیراهن داشت، فشرد تا پیراهن قرمز شد. زن گفت: «پدرش را از من گرفتى؛ پسر را نمى گذارم.» و پیر مرد، دیگر هیچ نگفت. بر اسب نشست و به تاخت دور شد. آنقدر دور، که فردوسى هم، دیگر او را ندید. شاید به همین دلیل، قصه برزو، پسر سهراب را، دیگرى در شعر خود سرود. و اما یک نکته: آن لک بزرگ که بر سوى چپ پیراهن رستم نشست از انار پریشان شده نبود، او قلبى شکسته را با خود به پائیز برده بود؛ و این جمله، اصلاً شاعرانه نیست. به گمانم تا حدودى، به مرگى اشارت دارد که در پایان، رستم از آن نصیب برد.
|
|